« مطلبي كوتاه دربارهي خود و ديگري »
بديهياست كه اين كوتاهي از پس افاقهي مطلب بر نميآيد . امّا پيگيريي مختصر و بيشك نابسندهام در آراء برخي صاحبنظران ، دامن به اين ظن زد كه نكاتي مغفول ماندهاند .
ضميرانديشي - اين اينجا صرفن عنواني گولزننده است . منظور من صرفن انديشيدن به ضماير است و در اين مجال ، اشاره به اين كه بسياري از موقعيّتها ، رخدادها و حالتها بيربط با القائات و دسيسههاي زبانيي مرتبط با « اوّل شخص » و « سوّم شخص » نيستند . چرا فعلن دربارهي دوّمشخص نمينويسم ؟
تمثيل محدوده : ظاهرن چيزها را به شرط تعريفي كه از محدوده و محدوديّتهايشان ميكنيم ، ميشناسيم . يعني ظاهرن همهي آنچه درون محدوده نيست ، بيرونش است ؛ يعني ظاهرن هر آنچه خود نيست ، غير خود است . ضمير « من » در محدوده يا محدودههايي كه تصوّر ميكند ، متوجّهي فرضي به نام « خود » ميشود . بديهياست كه در آن « غير خود » ها ، چيزي اگر تشخيص داده ميشود ، ديگر است ؛ حتّي اگر خودي باشد . پاورقي : اوّلن به هيچوجه قصد ندارم « خودي » را منبعث از « خود » بدانم ( با نوشتن همين ) و ثانين داعيهي كشف مكانيسمهاي ارتباطيي « خود » و « من » را ندارم ( با نوشتن همين )
اگر بخواهيم خيلي سادهانگارانه ضميرهاي اوّل شخص و سوّم شخص را متناظر با « اين » و « آن » فرض كنيم ، سهم دوّم شخص چه ميشود ؟ موجوديّت دوّم شخص منوط به مخاطب شدنش است . ظاهرن دوّم شخص زبانيتر از دوتاي ديگر است . قيد « ظاهرن » را همينجوري آوردم و كاري به زبان ديداري-نخواندني ندارم . اتّفاقن اين مبحث خيلي « پا » به جنبههاي پارولاتيك زبان ميدهد .
انگشتها و نگاهها : انگشت شست يا اشاره را كه سمت خودتان ميگيريد « من » است و اگر خطايي به عمد و سهو از شما سر زد و چرخيد به هر سمت ديگري ، سمت « ديگري » ست . اين كه « او» يش باشد يا « آنها » يا « آنجا» يش ، زياد ربطي به من و شما ندارد . بهتر است جمع و جورش كنيم با « كادر» و دوربين . « تو» فقط وقتيست كه لشارهي چشم و انگشت به دوربين باشد . اين تمثيل دوربين ميتواند مبيّن قرار بگيرد وقتي كه مثلن به ياد بياوريم كه انگليسيها دو جور « او» دارند و « تو» و « شما» برايشان عليالسّويهايد .
- « تو» هنوز هم ميتواند مهمتر شود وقتي رابطهي انكارناپذير زبان را با مقولهي « ارتباط» فراموش نكرده باشيم ( شايد حتّي در رياضيكترين اشكالش )اين رابطه ميتواند مناسبتي عَرَضي- فرعي بر و با طرفين رابطه نداشته باشد ( شبيه بحث همانهايي كه مفاهيم را عينيتر از نمونهها ، مثالها و محسوسات ميدانند ) آيا اين « تو» نيست كه آن « ديگري»هاي مفروض ما را روزمرّه و قابل زيست ميسازد ؟ پاي « حرفي» كه الآن نوشتم هستم . ميگوييد نه ، پاي مقاله ببينيدم .
واقعيّت – فكر ميكنم چيز مهمّي را هنوز نگفتهام . احتمالن ما سواي جسممان درك نميشويم و اگر عرفا تاٌخير و فاصلهاي بين مفاهيم « جان » و « تن » مياندازند ، اوّلن نافيي اين مطلب نيست و بعدش هم به من چه ؟ بديهيست كه قائل به آن واقعيّتي كه آن بيرون خود را با خلق و خوي خدايان به رخ ميكشد و حكم كشف و مخاطرهي كشف به ما ميدهد ، نيستم . اينجا واقعيّت را از تعبير و موضع عرفيي واقعيّت استخراج ميكنم ؛ به معنيي آنچه اخلال در اراده ميكند و حكم به اراده يا ارادههايي بيرون از ارادهي ما ميدهد ( كه بديهيست : خود ارادهي ما را شكل ميدهند ) مثلن فقر واقعيتر از ثروت است ، سنگ متخلخل واقعيتر از سنگ صاف ، چاقو واقعيتر از پنبه ، پررنگ واقعيتر از كمرنگ ( به شرطي كه غلوّ در واقعيّت رنگ نشود ؟ ) . . . و ديكتاتوري واقعيتر از دموكراسي ؟ بله ! مبحث فوقالعاده جالبي است و يكي از عوامل جذّابيت بنيادگرايي و فاشيسم و . . . خوب . . . « من» به واسطهي جسم مرتبطش است كه با درد ، گرسنگي ، لامسه ، بينايي و . . . مناسبت مييابد . دلهره ضربان قلب را بالا ميبرد و بعضي چيزهاي بامزهتر . . . مثلن لامسه جسمانيتر از بينايي تلقّي ميشود . اينطوري « من» يا « خود» ( اشاره كردم كه معادل فرض نميشوند ) سواي ضمير اهميّت مييابند . اينطوري هم « تو» باز هم هي مهمتر ميشود و هم تعبير « درد مشترك» و اصولن استراتژيي شاملوييي شعر ، سوسياليسم و آنارشيسم ، خلوت و تنهايي و خيلي چيزهاي ديگر ( تقريبن همه چيز ) . اين يعني ( اين آخرين « اين يعني» ست ) جسم و استمرار فيزيكياش براي من كه فرض « خود» را پررنگ ميكند ( به هر حال عرف انديشه بين « ماندگاري » و « واقعي بودن » نسبت مستقيمي را تعريف ميكند ) . مثل اينهايي كه مطلبشان را با جملهاي قصار تمام ميكنند : جسم از رخنهي « تو» نفوذ به زبان ميكند .
من « نيما صفّار»
