« روشنفکری ِاینجا »
اینجا روشنفکری را نه به مثابهی فضیلتی حاضر یا غایب مینویسم که در مقام ِوضعیّتی که خواهناخواه « ما » دچارشیم . این که این و آن بگویند این روشنفکری هست یا نیست یا اگر هست ، تعریفش چیست یا در یک کلکمرغابی باژگونه کنیم فضیلت را و بزنیم توی سر ِآن چیز ( روشنفکر مثلاً ) میتواند چند بازی بیهیجان و مقلّدانه فرض شود که فوقش شاید همینقدر یا بیشتر اشاره بطلبد و این هم که بخواهیم « منوّرالفکر » و « عوامالنّاس » را در برابر و به مدد ِهم تعریف کنیم هم همینطور . حدّاقل از « فردید » به اینور گروهی پیرو ِاین « مُد » یا « دستور » ( فرمودهی مقام ) بودهاند ، شدهاند و میشوند که هر چه دارند بکوبند توی سر ِاین موجود ( روشنفکر مثلاً ) . بعد از آنها میتوان پرسید « خود شما چه هستید ؟ » آخر الگوی اینها سهتایی نیست که ! که بگویند « روشنفکر » ، « عوام » و « ما » . این میشود مصادره به مطلوب و زرنگبازی ؛ یعنی هر چه جنبهی نیروزا در یک واژه باشد را برداری و خرج ِخودت بکنی و تفالهاش را بگذاری جای خودش . نردبان کردن هم به این میگویند ؛ یعنی پاهایت را بگذاری روی شانههای طرف و بروی بالا و برای خالی نبودن عریضه پیپییی هم بکنی . پس میشود فرض کنیم که چیزی نیست که باقیاش را هم بخوانیم و اگر هست ، بیایید قرار بگذاریم که چیست .
حتّی اگر روشنفکری را بروز ِصفتی بشناسیم ، دلیلی ندارد این صفت را « متعلّق به » موصوفی بدانیم . یعنی روشنفکری حالت و وضعیّتیست که در افراد ، نوشتهها ، تحرّکات و . . . تشخیص میتوانش داد و در مناسبات ِبا آنها میتوان هم تأثیرگذار دانستش و هم متأثّر و شکلپذیر از آنها . اینطوری با به یاد آوردن ِاین که یک قصّاب یا جرّاح در تمامی ِلحظات ِزندگی و ژن و سلّولش قصّاب یا جرّاح نیست ، تکلیف ِخود را با چیزی روشن میکنیم با در نظر آوردن این که آنها نه تنها تعیّن ِاجتماعی دارند ، که در مناسبات قدرت هم نقش ِمقدّری ایفاء میکنند و اتیکتمند میشوند . حتّی هنرورزی که در این مُلک عبث محسوب میشود هم دچار حدّاقلّی از تعیّن هست . شاعر کیست ؟ آنکه شعر میگوید . شعر چیست ؟ آنچه شاعر وقت ِشعر میگوید . پس اگر این چیز ( روشنفکری ) اینقدر محو و مِه و در بخار است و نه توی جیب جا میشود و نه در اندازه میگنجد ، پس چرا قدرتمداران اینقدر از آنها هراس دارند ؟ اگر کالبد ِقصّابی را در قصّاب ببینیم ( یا در گوسفند ؟ ) و جرّاحی را در جرّاح ( یا در بیمار ؟ ) روشنفکری چطور میتواند فرض ِکالبد کند ؟ روشنفکری در ایران کالبد ندارد ؛ چون نهاد ندارد . این خیلی بد است . اینطوری فرد ِدچار و ناچار به روشنفکری ناچاری ِمضاعفی مییابد : ناچار میشود کالبد ِخود را در اختیار ِاندیشهاش بگذارد و « خود – نهاد » شود . پس جای شگفتی نیست اگر شکنجه شدن ِفردی ( البتّه قبل از انقلاب ها ! ) به خاطر ِایدهای که داشته یا دارد ، حکم ِاقامهی دلیل بر صحّت ِایده و مدّعایش را بیابد ؛ چون این کالبد احتمال ِجایگزینی ِایده را یافته است . اینطوریست که کشورهای توسعهیافته « گلسرخی » و « چهگوارا » ندارند و به جایش بسیار « جیم موریسون » ، « مایکل جکسون » و . . . دارند . کالبد ، بدن میشود و بدن مشاهده .
میخواهیم اینجا روشنفکری را تعریف کنیم ؟ میخواهیم تخمینش بزنیم ؟ به تقریب ، حدسش بزنیم ؟ فرقی نمیکند زیاد ، ولی بیشتر اوّلی ! اجازه بدهید کمی از این دسیسهی اساسی ِشناخت ، یعنی تفکیک ِبین ِدو نوع تعریف ، اوّلی به مثابهی « تبیین ِآنچه هست » و دوّمی « آنچه قرار میگذاریم باشد » یا تمایز ِ« پیش » و « پس » فاصله بگیریم . تعریف ِما اینجا ( اگر باشد ) به حافظهی جمعی و اطمینانی که بنا داریم تا حدودی به آن بکنیم ربط دارد و به چیزی که میخواهد « معنی » بدهد به شرایط ِحال . خلاصه « همینه که هست » ( با در نظر گرفتن ِاین که هر معرفتی « همینه که هست » است ) . حالا مینویسم : « در ایران میتوانیم آن دسته از دانستهها و تواناییهای فکری که ِابراز و اعمالشان منجر به پاداشی نمیشود که هیچ ، متعاقبش آدمهایشان مستوجب ِعقوبت و مجازات هم میشوند را روشنفکرانه بشناسیم » قبلاً عرض کرده بودم خدمتتان که « همینه که هست » . به این ترتیب دو داعیهدار ِامر ِفکر ، یعنی حاکمیّت و نظام ِآموزشی ( که سخت در هم تنیدهاند ) آدمهای خودشان را خواهند داشت : متخصّصین ِاجرایی ( مشاورین و . . . ) و متخصّصین ِآموزشی ( آکادمیسنها و . . . ) . همسان دانستن ِکنش ِمتخصّصین و آکادمیسنها با کنش ِروشنفکری اشتباه ِگندهایست . آنها حیطههای خود را دارند و هرگز از این یک در آن یکی مسألهگشایی نمیشود . البتّه باید یادآوری کرد که : 1- یک آکادمیسین هم مثل ِیک قصّاب و شاید هم بیشتر میتواند دچار ِدغدغهها و موقعیّت ِروشنفکری شود یا کند – 2- منکر ِتأثیروتأثّرهای متقابل ِحیطههای تخصّصی ( چه اجرایی و چه آموزشی ) و روشنفکری نمیشوم . امّا شکل و نحوهی بروز ِاین آثار معمولاً خیلی اجقوجقتر است از تصوّری که داریم ( شاید میخواهند داشته باشیم ) .
خوب ، اینطوریست که روشنفکری ِایرانی پیوندی ناگسستنی با سرکوب مییابد ؛ یعنی دقیقاً سرکوب میشود . البتّه آنکه تَنَش خرج ِروشنفکری شده ( پاراگرافهای قبل ) و پس سرکوب شده ، مثل ِبیشتر سرکوبشدهها توانایی ِسرکوب کردن را هم یافته ( یاد گرفته ) و شاید پایش که برسد ، سرکوب هم بکند . امّا مگر قرار نبود ما صفت را « متعلّقبه » موصوف ندانیم و مگر نمیدانیم کنشها و حالات ، مستقر در افرادشان نیستند ؟ بههرحال اگر کسی سرکوب را روشنفکرانه میداند ، من حرفی برای نوشتن به او ندارم . این گره خوردن ِروشنفکری ِایرانی با توسری و اردنگی و . . . خواه ناخواه مظلومش میکند . وارد ِبحث ِهمیشه گشودهی مرغ و تخم ِمرغ نمیشوم . نمیپرسم که آیا اصلاً این مظلومیّت پیشینی ِامر ِابلاغ و بیان در ایران نیست ( ؟ ) چیزهای نپرسیدنی زیادند ؛ ولی انصافاً این هم هست که وقتی به سخن درآمدی و گفتی و نوشتی و توی دهنت نزدند ، باید در چیزی شک کنی . خوب ، قبول که مشتبه شدن ِامر بر خود و تلاش برای هر چه زودتر تودهنی ِموعود را خوردن هم محتمل است . امّا توازن ِهزینه و فایده بسیار به ندرت اجازهی ظهور ِاین ترفند را میدهد . وقتی که قرار به درآوردن ادای شهداء باشد ، باید وسواس بسیار به خرج دهیم برای در موقعیّتی امن تودهنی ِخفیف خوردن و در وقت ِامن سرش قشقرق به پا کردن که ریسکیست بسیار غیراقتصادی و جنونآمیز و اگر هم فرض کنیم که بشود و بشود اسباب ِبُلگیری ِاین و آن ، حالت ِنادریست که نافی ِاصل ِماجرا نمیشود . این که پسره گوشش را لای در میگذارد دلیل دروغ بودن گوش ِشکستهی کشتیگیرها نمیشود که ! بشود هم اگر بالفرض ، جرأت داری بگذار ! اگر به متصلّب بودن ِقدرت در ایران و کماهمیّت بودن ِقوای دیگر برابر ِقدرت ِفائقه توجّه کنیم ، میبینیم که این مظلومیّت و سرکوبشدگی ، ناگزیر ِروشنفکر ِایرانی میشود ( یادآور میشوم که روشنفکر را تنها در موقعیّت ِروشنفکری تعریف میکنم ) . همین است که سخن گفتن را همراه با درد میکند و سخن ِبیرنج را یاوه مینمایاند . همین است که دیگرگویی را در این مُلک یاوهگویی میسلزد ( مثل ِاین ) و حتّی به دانش ِشاد ِنیچه ( فیالمَثَل ) اینجا رنگ و بوی محرّم میدهد . چرا ما باید تن به بازتولید ِوضع ِموجود بدهیم ؟ چرا وضعیّت ِمبتلابه را وانمود به خویش کنیم ؟ آیا ما ناگزیر به انتخاب میان ِ« آنچه هست ، هست » و « آنچه هست ، پس نباید باشد » هستیم ؟ چرا با خوش نشستن در نقش ِمظلوم ، شکستی محتوم برای خویش بسازیم ؟ خیلی وقتها فرا رفتن از یک بازی همان وقوف به بازیست .
نیما صفّار بهمن 85
